تبلیغات
آواره غـــــــــــــــــــــــم - هدیه ی ناقابلی هست تولدت مبارک
آواره غـــــــــــــــــــــــم

 

تبلیغات

    جای تبلیغات شما

آپلود تصـــاویر

ارتباط با مدیر

Cl00b My

ساعت

فهرست مطالب

لینک های روزانه

آمار وبلاگ

  • كل بازدیدها:
  • بازدیدهای امروز:
  • بازدید دیروز:
  • بازدید این ماه:
  • بازدید ماه قبل:
  • تعداد نویسندگان:
  • تعداد كل پست‌ها:
  • آخرین بازدید:
  • آخرین بروز رسانی:
آواره غـــــــــــــــــــــــم

هدیه ی ناقابلی هست تولدت مبارک

داستان هدیه ی ناقابلی هست تولدت مبارک

http://www.shia-news.com/files/fa/news/1389/10/27/7520_431.jpg

زندگی متوسطی داشتند ، چهار سال بود باهم ازدواج کرده بودند، شوهرش کارمند ساده ای بود همسرش رو بسیار دوست داشت . او مجبور بود برای کارش صبح ها زود بلند شود،یه دختر هم داشتند . الهام و دخترش نرگس هر روز برای سرگرمی به پارک میرفتند یه روز که الهام با دخترش مشغول تاب بازی بود یه نفر جلو اومد و به الهام گفت ازت خوشم اومده الهام که منتظر چنین لحظه ای نبود . تعجب کرد گفت خواهشن برو کنار مزاحم نشو . سامان هم که حرفشو گوش نمیداد یه شماره که روی کاغذی نوشته بود و داد و کنار الهام انداخت و رفت . چند لحظه گذشت و چشم الهام هم به شماره بود موقع رفتن به خونه رسید الهام شماره رو برداشت و در جیب مانتوش گذاشت ...چند روزی گذشت دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و به این شماره ای که برداشته بود یه تک زد .
مدتی نگذشت زنگ زد اولین بار ور نداشت .دوباره زنگ زد ورداشت ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

الو ...
الو ...
الهام : سلام
سامان : الو سلام ، شما ؟
الهام : یادتونه تو پارک ....
سامان : آهان یادم اومد ، واقعا خوشحالم یعنی باورم نمیشه زنگ زدین راستش خیلی از شما خوشم اومده و....
الهام : آخه من شوهر دارم ...
سامان : میدونم اما من واقعا ازت خوشم اومده ...
خلاصه باهم حرف زدن و مشغول حرف زدن شدن
روزها میگذشت الهام بیشتر با سامان خودمونی تر میشد و سامان هم از خودش و از ثروتش براش میگفت . الهام هم بیشتر مجذوبش میشد .
هرروز رابطه ی الهام با شوهرش احمد سرد تر میشد احمد هم که بی اعتنایی های الهام هر روز افسرده تر میشد...
تا اینکه یه روز تصمیم گرفت دیگه سرکار نره الهام هم که از احمد بهونه جویی میکرد و دنبال بهونه بود گفت اگه سرکار نری منم تو این خونه نمیمونم ناچار که احمد دوباره سرکار رفت .
روزها سپری شدند ...
هروز سرد ترو سرد تر ...
یک روز که با سامان حرف میزد قهقه ی الهام با دور دست ها میرسید گرم حرف زدن بودن ... قرار شد که سامان یه ماشین برای الهام بخره الهام ازین پیشنهاد راضی و اصلا به شوهرش فک نمیکرد و براش اصلا مهم نبود ، اتفاقا تولدش هم بود. خلاصه فرداش سامان پشت 206 دم در خونه ی الهام بود بوق زد الهام هم از پشت پنجره سامان رو میدید و میخندید سامان از ماشین خارج شد و با یه ماشین دیگه رفت الهام از خونه بیرون اومد به ماشین نگاه کرد باور نمیکرد خیلی خوشحال بود در ماشین رو باز کرد یه نامه توش بود
نوشته بود عزیزم
هدیه ی ناقابلی هست
تولدت مبارک
شوهرت احمد